تبليغاتX
چشم مست
حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

 يه سلام رنگارنگي به همه دوستاي يك رنگم

 

سلام به ساعت ۶صبح که سایه تو از خورشید می گذرد و ستاره های خواب آلود را بیدار می کند .

 سلام به یکایک انگشت های تو که می توانند نقاشی های مغموم مرا از شیشه های مه گرفته پاک کند.

سلام به اتوبوسی که نفسهای گرم تو را با خود به دوردست می برد. بی تو سفر نخواهم رفت.

 نگاه تو در هیچ چمدانی جا نمی گیرد . بی تو خوابهای مشوش من تعبیر نخواهد شد و کسی ترانه هایم

 را در چهار راه زمزمه نخواهد کرد . بگذار کلمه های مرده ام را درون صدفهای صورتی جای دهم

 و آنقدر نگاهت کنم تا گونه هایم به رنگ نارنج ها شوند . بگذار قبل از اینکه آخرین سیب بر زمین بیفتد،

 نام تو را یاد بگیرم . بی تو بیدار نخواهم شد و صورتم را در رود خانه های عاشق نخواهم شست بی تو

گیتار ها گنگ خواهند ماند وبوته های نعناع خشک خواهند شد . بگذار دهان به دهان خوانده شوم تا به

 دهان شیرین تو برسم . آنگاه شعر کوتاهی شوم در دفتر یاد داشت تو :

 

دلم خسته شد از بی همزبانی           مبادا طی شود فصل جوانی

برای تو ، برای تو بمانم                برای من، برای من بمانی

 

در روزهای خشک بی ترانگی، بهترین لحظه هایم درکناره تو می گذرد.خوشبختی عظیمی است با تو بودن

و با عطر نفسهای عزیز تو خیابانهای سرگشتگی را پیمودن. ابرها را از انتها آسمان می چینم و جامعه ای

 نرم برایت می دوزم . بعد از آن ، باران را به خاطر تو تماشا خواهم کرد .آنگاه تو همراه باران در تمتم

 دشتها خواهی بارید و من بی آنکه شماره شناسنامه ات را بدانم ، تو را دوست خواهم داشت .

کبوتران نمی توانند نامه بنویسند ،اما هزار نامه مرا به تو می رسانند و به خوبی حرفهای مرا می فهمند.

آنها می دانند که من گاهی با برگ های نارون و توتهایی که از شاخه فرو می افتند ، حرف می زنم و بعضی

 از شبها  حتی برای سنگها و دیوارها شعر می خوانم .

دلم می خواهد برای همیشه به چشمهای تو تبعید شوم و در کنار مردم آن روز گار بگذرانم و با هر پلکی

که بر هم می گذاری بمیرم و با هر پلکی که از هم گشایی ، دیگر بار زندگی را از سر بگیرم.

زمستان که بیاید با آتش پرتقالها خودم را گرم خواهم کرد، به سکوت آینه ها گوش خواهم داد و برای

باغچه های تشنه کاسه ای پر از دریا خواهم آورد .

خوشحالم ، خوشحالم چون لااقل برای اینکه تورا در خواب ببینم ، از هیچکس اجازه نخواهم گرفت .

 

چگونه بگویم دلم برایت که در قلب معصوم و کوچکم زندگی میکنی تنگ شده است؟


+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط <- شهرزاد->  |